از زبان وبلاگ
درد دل های وبلاگ
کاش ستاره های آسمان شب می آمدند و مرا سوار بر بال های خود می کردند و به آسمان می بردند و مرا از تنهایی غریبانه ی شقایق ها نجات می دادند.
اما افسوس ، افسوس که این چنین نیست. هوا بارانی است. شب، تهی از ستاره ها و من بی گدار شیشه ها را می شکنم. در زیر پلک نورانی مهتاب شب های بارانی به انتظار شما اشک می ریزم. در دریای طوفانی توهم در غروبی زیبا که بال های طلائی آن شکسته است و روی موج های نیلی رنگ غلت می خورد و من اندوهگین از این که نکند غروب این همه دوستی ها به پایان برسد و شما باز هم مرا چشم به راه بگذارید....

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 11:33 توسط مهرداد نوحی
|