2 تا داستان یا جوک
پلیس میآید كنار ماشین و میگوید: گواهینامه و كارت ماشینو بدین.
اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. كارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صاحَب ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم!
حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتین."
مامور پلیس كه حسابی گیج شده بوده بیسیم میزند به فرماندهاش و عین قضیه را تعریف میكند و درخواست كمك فوری میكند.
فرمانده اش هم میگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند!
فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل میرساند و به راننده اصفهانی میگوید: آقا گواهینامه؟
اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده.
فرمانده میگوید: كارت ماشین؟
اصفهانی كارت ماشین را كه به نام خودش بوده از جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور میدهد راننده در صندوق عقب را باز كند.
اصفهانی در را باز میكند و فرمانده میبیند كه صندوق هم خالی است.
فرمانده كه حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی میگوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"
اصفهانی میگوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟"
---------------------------
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ
زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن
توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر
مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی
شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰
برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و
ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من
نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت
شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس
ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را
ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد .
حالا آقایون برن حالشو ببرن








